در سالهای پیش که نوجوانی حدود ۱۰ تا ۱۲ ساله بودم یک روز عصر که جلو مغازه بزازی داییم شادروان ابراهیم جهان بخش گذر میکردم گفت: حسین مگه امروز مدرسه نرفتی ؟ گفتم دایی جون مگه فراموش کردی عصر پنجشنبه است و مدارس تعطیله، نه مدرسه نرفت ام ودرخدمت دایی مهربانم هستم گفت: پس بیا فرمونی برای داییت ببرگفتم دایی جان توبگو بی *بندوبندول* برو تو چه بی بن، تو بگو برو شی تریلی هجده چرخ کیه که فرمانبری نکنه ، بی درنگ گفت: حالا نمی خواد خودتو اینقدر لوس کنی، یه تک پا
برچسب:
نویسنده: آوا شریفی